واپسین روزهای 12ماهگی وسفر عموحسین به یزد



بازم طبق معمول من و امیرعلی خیلی حوصلمون سر رفته بود
و تصمیم بر این شد که بریم شیراز
البته محرم هم شروع شده بود و میخواستم که حتما 6 محرم روز علی اصغر شیراز باشم. که اوایل آبان ماه هم بود.حدود 2هفته ای رو اونجابودیم مخصوصا روزهای تاسوعا و عاشورا ،که بابایی گفت انگار قرارعموحسین بیاد یزد.روزی که معلوم شد اوناحتما میان ،من و گل پسر عزیزم هم از شیرازحرکت کردیم به طرف یزد 
البته این رو هم بگم که چندروز قبل از برگشتمون به یزد امیرجان خیلی مریض شده بود 
اولین بار بود که سرما میخوردو حالش اصلا خوب نبود وقتی هم اومدم یزد بدترهم شدو تو این چند روز خیلی اذیت شدیم مخصوصا خودش با خوردن این داروها تا این که خداروشکر خوب شد 
به خاطر یه سری مشکلات عموحسین تا الان نتونسته بود بیاد و پسرخوشکل ما رو ببینه که الان دیگه خداروشکرجور شد و اونا اومدن یزد البته دختر اوناهم هانا خانم7 ماه از گل پسری مابزرگتره که ماهم اونو هنوز ندیده بودیم.توچند روزی که اینجا بودن خیلی خوش گذشت و تا جایی که تونستیم رفتیم بیرون و شهر یزد رو نشونشون دادیم البته من و پسری زیاد نتونستیم همراهیشون کنیم چون پسرمامان هنوز کاملا خوب نشده بود میترسیدم ببرمش بیرون.
البته از شانس ما دختر عمو هانا جون یکم در حد زیاد روحیش به دخترا نمیبرد و بیشتر حرکات خشن از خودش نشون
میداد مخصوصا اگه مو میدید نمیتونست جلو خودش رو بگیره و باید میکشید
منم دائما باید حواسم به پسرم بود که مورد حمله قرار نگیره.پسر منم که مظلوم...

این از پسر عزیز خودم که آماده شده بره خونه عمو یوسف 


دیدار از موزه آب




اینجا دیگه پسری خسته شد و گرسنه
اونا رفتن داخل بازار خان دوری بزنن که ماهم ورودی بازار نشستیم که به پسرم سوپ بدم 

جمعه 23 آبان در پارک کوهستان
این از گشت و گذار پدر و پسر در پارک
ای قربون هر دوتاییتون 


اینم از تست مرغوبیت چمن توسط مهندس امیرعلی جان.قربونش برم 



شنیدین میگن فرق بلند شدن هواپیما و پیرزن چیه همینه 

اینم از پدر و پسر کباب زن


پسر خسته مامان در حال تجدید قوا بعداز صرف غذا 

یه همسایه اومدن کنار مانشستن که پسرش کامیون داشت امیرعلی هم تا ماشین رو دید سریع رفت پیششون و باهاشون دوست شد.البته سریع هم ماشین رو وارونه کرد که تایرهاشو بررسی کنه 
قربون پسر فنی خودم بشم


هنوز چندروزی به تولد پسرم مونده ولی چون دیگه عمو حسین میخواد برگرده و واسه تولد نیستن یه دفعه ای و بدون هیچ برنامه از پیش تعیین شده رفتم یه کیک گرفتم که دور هم باشیم و حداقل پسرم در آینده یه تولد با عموش داشته باشه.البته عموها هم با کادو اومدن و شب خوبی بود ولی خوب پسرمامان هنوزم کامل خوب نشده بود و اصلا حوصله نداشت خوابش هم میومد و زیاد بهونه گرفت.در هر صورت یه تولد کوچیک واسش گرفتم در حضور هردوتا عموش






اینم از ستایش و هانا دخترعموهای عزیز مامان

البته با این اوصاف باز هم روز تولد پسرم که شد یعنی دقیقا 12 آذر این مادر دلسوز و زحمت کش واسه پسرش هم کیک درست کرد و هم پیتزای خونگی که بابایی خیلی دوست داره و واسه پسرم هم یه سطل خونه سازی کادو گرفتیم و یه شب 3 نفره به یاد موندنی دزست کردیم


اینم از یه استراحت و خواب رمانتیک پدر و پسر بعد از تولد






واپسین روزهای 12ماهگی وسفر عموحسین به یزد
